ان مرد جاذبه ی زمین را کشف کرد...یول

ان مرد فکر کرد که چقدر بدشانس است و انجا را برای همیشه ترک کرد...کلافه

ان مرد ان سیب را نقاشی کرد...مژه

ان مرد سیب را با لذت خورد...خوشمزه

ان مرد از ان سیب عصاره ای شفابخش ساخت،برای اثبات

توانگری خویش در انچه مردم ان را معجزه طب میدانند...عینک

ان مرد گفت:این توطئه ی خصمانه ی دشمن من است و رفت تا انتقام بگیرد...متفکر

ان مردبا تنها رمقی که از فرط گرسنگی در دستانش جاری بود

سیب را در جیب نهاد برای روز مبادا!!!...هیپنوتیزم

ان مرد سفری کرد در دل ذرات نهان سیب،تا فلسفه ی جهان را

در اگاهی از پیوند ذرات ان دریابد ...ابرو

ان مرد رفت تا سخاوت سیب را با دوستانش تقسیم کند...چشمک

ان مرد گفت:تو کمال مطلق یک دانه سیب هستی،و دانه های

 

ان را کاشت تا خاک خواب دانه را تعبیر کند...خنثی

ان مرد سیب را خاک کرد تا نگاه بد بینانه ی دیگران طراوت سیب

را نپژمرد و او اندیشید چه دنیای کینه توزی که حتی درخت را به

جنگ با ادمی بر می انگیزد و ان درخت را قطع کرد...عصبانی

ان مرد شعری درباره ی یک سیب نوشت:"زندگی یک سیب است"...تشویق

و حالا تو اگه یه سیب بیافته روی سرت چیکار میکنی؟؟؟؟!!!!(حتما تو نظراتم بگید بچه ها...) سوالماچقلب