دیروز که داشتیم با خواهرم میرفتیم...

تو راه قبل از اینکه برسیم به مترو 2 تا چیپس خردیم اون برای

خودش تو کلاس خودش.

منم برای خودم تو کلاس خودم.نیشخند

بعد خواهرم عینک افتابی زده بود.ولی من حال و حوصله ی اینکه

از تو کیفم در بیارم عینکمو نداشتم و داشتم خورشیدو به

سختی تحمل میکردم.قهقهه

یعد خواهرم عینکش و چیپس خودشو داد نگه دارم که چیپس

منو بذاره تو کیفم(کیفم کوله ای بود مثل کیف مدرسه)بعد من

عینکشو زده بودم.عینکعینکعینک

اومد این وسایلاشو ازم بگیره که من چیپس اونو بذارم تو کیفش

 گفت عینکمو بده.ابرو

ندیده بود که من زدمشخنده

هی داشت رو زمین دنبالش میگشت.......قهقهه

هی گفت عینکمو چیکار کردی؟کجاگذاشتیش؟قهقهه

منم صدام در نیومدنیشخند

یهـــــــــــــــــــــو خودش دید.مژه

بعدش که دید داشتم درش میوووردم هی میگفت حالا بزن من 

نمیخوام.هی منم میگفتم نه منم نمیخوام

هی اون گفت نه تو بزن.

هی من گفتم نه خوددت بزن

هی اون هی من.....تا اینکه بلخره خودش عینکشو زد عینک

تو هم که داری این مطلبو میخونی نظر یادت نرهقلب