توی این ماه رمضون که مامانم روزه میگرفت خوب خسته و

گشنه و تشنه میشد و ظرفا رو نمیشست و من و خواهرم باید

میشستیم که من و خواهرمم.......ساکت

خلاصه دیروز اومدیم من و خواهرم ناهار بخوریم دیدم وااای

قاشقای دم دستی تموم شدن همشون کثیف بودننیشخند

دیگه از اون یکی قاشقا برداشتیمـــــــــــــــــچشمک

انقدر خندیدیمممممممممممقهقهه

نظر نمیذاری؟؟؟ گریه