ســــــــــــــــــــــلـــــــــــــامــــــــــــــــــــ !!!بای بای

دیشب رفته بودیم مسجد یه سری اتفاقای

جــــــــالـــــــــــب بعضیاشم خـــــنده دار افتاد.زبان

اولش همین که رفتیم تو من یکی از بچه های مدرسمونو

دیدم.تعجب

رفتم پلوش که سلام کنیم و ببینم که از بقیه چه

خبر...........یول

حالا مگه میزاشت برمـــــــــــــــــــــــعصبانی

مامانش بهش یه چیزی گفت بعد دختره گفت خوب باشه

حالا....بعد منم فرصت و مناسب دیدم بهش گفتم من

میرم مزاحمت نباشـــــــــــــــمچشمک

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی اصرار کرد بمون...منتظرکلافه

بعدش به مامانم اشاره کردم که دیگه حوصله ندارم پیش

این دختره بشینم چی کار کنم؟؟؟؟؟!!!!!!!ابرووقت تمام

گفت:بگو مامانم داره صدام میکنهلبخند

خییییلیییی به موقع به دادم رسید.فرشته

  • چند تا از این پیرزنایی که همیشه پاتوقشونمسجده ....دعواشون شده بود.

نمیدونین چقدر خنده دار بود یکیشون میگفت من این

صندلی رو نماز که خوندم گذاشتم اینجا که بیام روش

بشینم اون یکی میگفت نههههههه من همیشه روی این

صندلیه میشینم این ماله منهههههههقهقههخنده

کــــــــــــلــــــــــــا با حـــــــــــــال بود دیگهزبان

رااستی.نظر.یادت.نره