سسسسسسللللللللاااااااااااااااااممممممممممم!!!!!!

فکرشو بکنید منکه تا ساعت 11 خوابم و همشم سر یخچالم

امروز ساعت 9 ناشتا بیدار شدم که باید میرفتم ازمایش خون

بدمـــــــــــخمیازه

به سختی و با چشای بسته و خوابالو با مامانمو خواهرم رفتیمهیپنوتیزم ......

اولش اسم منو صدا کردن رفتم .

 یه خانومه بود گفت اسمت

چیه؟_فاطمه ......(ادامش فامیلیم بود!)خنثی

_چیزی نخوردی که فاطمه خانوم؟؟؟لبخند

_نه(اینو نگفتم ولی خیلی سخت بود منکه همـــــــــــــــــش

سر یخچالم هیچی نخورده بودمـــ)ناراحت

بعدش یهو یه امپول گنده در اورد یدونه کش هم بست روی

بازوم...گفتم درد نداره؟؟(قبلا ازمایش خون داده بودم و

میدونستم درد نداره ولی اون موقع خیلی حس بدی داشتم یه

ذره میترسیدمــــــــــــــخجالت)

گفتش نه.!

منم رومو کردم اونور که اصلا نبینم!!!(مثه نی نی کوچولو هاقهقهه

بعدش اومدم بیرون کم مونده بود نوبت خواهرم بشه.گفت دردت

گرفت؟؟منم انقدر خندم گرفتههههههههه بووووووود نمیدونم

چرااا؟؟؟!!! گفتم نه بابا ..چشمک

تموم شد دیگه فقط همینو میخواستم بگم!!!

نظر یادت نرههههههههههههههههههه نیشخند