مسجد

ســــــــــــــــــــــلـــــــــــــامــــــــــــــــــــ !!!بای بای

دیشب رفته بودیم مسجد یه سری اتفاقای

جــــــــالـــــــــــب بعضیاشم خـــــنده دار افتاد.زبان

اولش همین که رفتیم تو من یکی از بچه های مدرسمونو

دیدم.تعجب

رفتم پلوش که سلام کنیم و ببینم که از بقیه چه

خبر...........یول

حالا مگه میزاشت برمـــــــــــــــــــــــعصبانی

مامانش بهش یه چیزی گفت بعد دختره گفت خوب باشه

حالا....بعد منم فرصت و مناسب دیدم بهش گفتم من

میرم مزاحمت نباشـــــــــــــــمچشمک

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی اصرار کرد بمون...منتظرکلافه

بعدش به مامانم اشاره کردم که دیگه حوصله ندارم پیش

این دختره بشینم چی کار کنم؟؟؟؟؟!!!!!!!ابرووقت تمام

گفت:بگو مامانم داره صدام میکنهلبخند

خییییلیییی به موقع به دادم رسید.فرشته

  • چند تا از این پیرزنایی که همیشه پاتوقشونمسجده ....دعواشون شده بود.

نمیدونین چقدر خنده دار بود یکیشون میگفت من این

صندلی رو نماز که خوندم گذاشتم اینجا که بیام روش

بشینم اون یکی میگفت نههههههه من همیشه روی این

صندلیه میشینم این ماله منهههههههقهقههخنده

کــــــــــــلــــــــــــا با حـــــــــــــال بود دیگهزبان

رااستی.نظر.یادت.نره 

/ 6 نظر / 8 بازدید
اشکان

سلام.خسته نباشی.فکر کنم این رفیقت دست تو رو تو حرف بسته.[نیشخند]راستی کلی عکس جالب تو وبلاگم گذاشتم.اگه دوست داشتی یه سری بزن و راجع به عکسا نظر بده.اگه شد بنویس که چه عکسای دوست داری تو وبم بذارم یا اگه ایرادی دیدی واسم بنویس.اگه دوست داشتی میتونی تبادل لینک کنیم برا این کار به قسمت"لینک باکس چیک" سری بزن.منتظرم.ممنون.

پرنیا

[خنده][خنده][خنده][خنده] منم خیلی از دوستام اینجورین! پیرزنا سر صندلی دعوا میکردن![قهقهه]

سارا

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

محدثه

سلام عزیزم... ممنون که خبرم کردی گلم..[ماچ]

مارال

ایول به مامان [چشمک] آپم دوستم [لبخند]

javid

واي خدا اين رو ميگي من امروز سر ساختمونم بودم يك پيرزن روستايي به يك بنده خدا كه كليد خونشو نداشت داشت از بالادر ميرفت تو گير كق داده بود كه تو دزدي. يك جيغ جيغي راه انداخته بود كه نگو[کلافه][عصبانی]