خاطرات من با سوسک ها!!!

عنوانشو اینجوری چندش اور گذاشتم که موقع خوندن چندش اوریشو حس کنینزبان

دیروز صبح خواهرم ساعت 6 صبح مامانمو بیدار کرده که یه

سوسک رو بکشه!!!خنده

منم یاد خاطراتم افتادم گفتم براتون بنویسم بخندین....خوشمزه

یه بار خونه ی مامان بزرگم که تهران نیست رفته بودیم بعد

خواهرم نصف شب بیدار شده احساس کرده که یه چیز سیاهی

روی منه.بعد گفته ولش کن چشمم اشتباه دیده بعد فهمیده که

داره راه میره..........وقتی چراغو روشن کرده یه سوسک

خییییلیییییی گنده داشته روی من راه میرفتهسبز.....منم که خواب بودم...چشمکنیشخند

یه بار حس کردم یه چیزی زیر پامه نیگاه کردم دیدم یدونه سوسک رو له کردمنیشخندسبز

دیگه خاطره ای با سوسک ها ندارم

واااای دوباره نظر یادت رفت که من همش باید یاداوری کنم؟ 

/ 4 نظر / 7 بازدید
پرنیا

[اضطراب][اضطراب][اضطراب][سبز][سبز][سبز][سبز] من از سوکس خیلی میترسم! [اضطراب][اضطراب][اضطراب][اضطراب]

پرنیا

باشه! راستی تو متولد 78هستی؟[سوال]

پرنیا

آره! نمردیم و یه کوچیک تر از خودمون پیدا کردیم تو نت! [مغرور][مغرور][مغرور][مغرور][مغرور][مغرور][مغرور][مغرور][مغرور]

morcas

سوسکا ازت خوششون میاد حتما[سوال]