مهمون...

امروز صبح ساعت 10 این طورا بود بیدار شدم داشتم چایی و

بیسکویت میخوردم و یه دفعه یادم افتاد که امروز مهمون داریم

قرار بود 2 تا خاله هام و 2 تا دخترخاله هام بیان برای ناهار و دختر

خالمم دیشب زنگ زد که ناهار درست نکنید من میخوام توی

خونتون اب دوغ خیار درست کنم ناهار بخوریم..مژه

توی این فکرا بودم و این که اتاقم به هم ریختس کللی ،حوصله 

ی جمع کردنشو ندارم که یهــــــــــو یکی از خاله هام اومـــــــــد

اتاق منم که.....تعجبنیشخند

شانس اوردم اتاقم طبقه بالاست زیاد کسی حوصله ی پله بالا و

پایین رفتن نداره و گرنه ابروم رفته بــــــــــــود .چشمک

البته بیشترشم وسایلای خواهرم بودااااا

خودشم کل اتاقو جمع کرد ....نیشخند

یه خورده گذشت اون یکی خالم با دختر خاله هام اومدن...

بزرگه که داشت برامون اب دوغ خیار درست میکرد کوچیکه هم

خییییلییییی کوچولو و نازه داشتم باهاش بازی میکردم انقدر

خوشگل ذوق میکنه تازه چند ماهه که به دنیا اومدهقلب

انقــــــــــــدر دوسش دارم خییلیی خوشگلــــهماچ

بعدش ناهار خوردیم بعدش....

داییم اومد با یه جعبه شیرینی و گفت که ماشینشو عوض کرده

و اینم شیرینیشه و سورپرایزمون کردزبان

منم با گوشیش بازی کردم شارژشم کم کردمـــــــــــــــــــخوشمزه

بعدشم رفتن....

دلم برای دختر خاله ی نی نیم تنگ شدهنیشخند

نظر یادت نرهههه بغلمژه

/ 6 نظر / 7 بازدید
سارا

منم یه دختر خاله و پسر خاله ی دوقلو دارم [نیشخند] یه ماهه هستن[قلب][قلب][قلب]

سارا

اتاق منم چندان تعریفی نداره[چشمک]

توت فرنگی

:) قالب بلاگتو عوض کن که بشه لایک کرد . نظر نمی شه واسه همه چی گذاشت . ماشین داییت مبارک

علیرضا

راستی آپ کردم بیا ببین و مثل همیشه نظر بده[قلب]

سارا

فاطمه و عرفان[قلب][قلب][قلب][قلب]

سارا

فاطمه نازه عرفان بامزه[نیشخند]